اگر روزي دلم گرفت!
يادم باشد؛
که خدا با من است....که فرشته ها برايم دعا ميکنند.....که ستاره ها شب را برايم روشن خواهند کرد.....
يادم باشد
كه دستان مهربان تو را دارم...كه نگاه عاشق تو را دارم...كه لبخند منتظر تو را دلرم...
که قاصدکي در راه است.... که فردا منتظرم مي ماند......که من راه رفتن مي دانم و دويدن......
و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند کرد......
که خداي من اينجاست ....همين نزديکيها....
و من تنها نيستم
دلم گرفته ...
به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن
به اندازه ی عمق تمنای رها شدن
و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن
دلم تنگ است ...
برای روزهایی که نمی آیند
برای پرندگانی که نمی خوانند
و برای خنده هایی که گریزانند
دلم پریشان است ...
به خاطر درهای بسته
به خاطر یک راز مبهم سربسته
و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته
بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج
رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده
ولی هنوز هم دلم گرم است ...
به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست
هنوز هم قلبم می تپد ...
کیست...
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد ...
و با یاد کوخ های پر برف قفقاز
خود را سرگرم کند...
یا...
تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند .کند
پا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد
و...
به آفتاب تموس بیاندیشد
.
نه...هیچ کس!!!
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آن که...
خیال خوبی ها
بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید...
شکستند...
دل دائم صبورم را
به جرم آزاد بودن
پرو بال عبورم را
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي...
رويای دورم را شکستند
تاحالا دل تنگ کسي شدي؟
اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟
اونم ازبدترين نوعش؟
بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري نميتونه پيشت بمونه....
اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي...
چه بخواي چه نخواي...
شايد آن روز که سهراب نوشت:
تا شقايق هست زندگي بايد کرد...
خبري از دل پر درد ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقایق چه گل پيچک و ياس
زندگي اجباريست!!!
زندگي دفتري از خاطرهاست ...
يک نفر در دل شب...
يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست...
يک نفر همسفر سختي هاست...
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفري...
سال نو همگی مبارک باشه
این تقویم روز های تنهایی من است....
روزهای تکرار...
روزشمار ثانیه های شمرده...
ثانیه شمار روز های مرده....
شمارش معکوس..
...
..
یک اتفاق بزرگ..
امشب بوي باران تازه است ...
التماس گريه بي اندازه است ...
تازگي ها شب برايم آشناست ...
من و شب هستيم....
غم هم پيش ماست ...
مي نويسم گاه زيبا گاه زشت...
مانده ام در لابلاي سر نوشت ...
روز از گنجايش غم خالي است...
نور را پیمودیم ، دشت طلا را درنوشیتم .
افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم .
کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، مارا نواخت . درنگی کردیم .
بر لب رود پهناور رمز ، رویاها را سر بریدیم .
ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم .
ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم .
آذرخشی فرود آمد ، و ما را در نیایش فرو دید .
لرزان ، گریستیم ، خندان ، گریستیم .
رگباری فرو کوفت ، از در همدلی بودیم .
سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، درخور آسمان ها شدیم .
سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .
سکوت ما بهم پیوست . و ما ((ما)) شدیم .
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .
آفتاب از چهره ی ما ترسید .
دریافتیم ، و خنده زدیم .
نهفتیم و سوختیم .
هرچه بهم تر ، تنها تر .
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم ، و بنده شدم
تو بالا رفتی ، و خدا شدی